اگر نگاهم از منظر چشم های آن دو کلاغی که پای مناره های مسجد زیر نئون سبز الله اکبر  آشیانه کرده اند ، خیابان و کوچه های اطراف را می دید  شاید  چشم انداز دیگری می جستم و تناوب نشستن و برخاستنم را با عقربه هایی در جهت طلوع و غروب خورشید تنظیم می کردم . می گذاشتم تا خروس ها بیدارم کنند و همهمه گنجشک ها از روزهای بارانی خبرم دهند . شاید تقویم زندگی م ، عنصر کوچکی از کهکشان راه شیری می شد و هر لحظه به سوگ درخت و هوا و رود نمی نشستم . شاید حتی اگر کلاغ بودم و در میان خلط خون آلود جذامی ها نوک می زدم ، جهان در امنیت بیشتری به سر می برد ....

پرنده از پای مناره پرید و رفت . قوس پروازش را شاخه های بید برید . دیگر ندیدمش . آن یکی ، سر در بال خود کشید و از او توده پری به چشم می آمد . پاسی از شب رفته تا خاموش کردن الله اکبر ها ، سایه اش هم به چشم نمی آمد . سرما از درزهای پنجره یورش می آورد . پرده را با دریغ کشیدم و شب را و کوچه را و شهر را دوباره در ذهن مرور کردم . ترسم از فراموشی و نقصان جهان رابطه بود .

منبع اصلی مطلب : جوی آباد
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : دوباره نگاه ، دوباره زندگی