بودند

دیوارهای بر خیابان ها را رنگ کرمی یک دستی زده بودند که هراز چند تمدید می شد و صفحه گسترده ای برای اهلش به وجود آورده بودند تا طرح یک گرافیتی نفس گیر را دراندازد . تک و توک طرح مشتی گره کرده یا چیزی شبیه آن روی آن بوم خیال انگیز نقش بسته و باقی خالی خالی بود . بارانی که با آنهمه چشم به راهی به سرعت از پا افتاده بود باریکه ای رطوبت بیخ دیوارها به جا  گذاشته اما هوا را تا حد نفس تازه کردنی پاکیزه کرده بود . فکرم سنگین به وقت هایی رجعت می کرد که از آنها رنجشی به خاطر سپرده بودم یا بغضی در گلویم به جا گذاشته بودند . انتظارم از رفاقت بیشتر دچار سرخوردگی ام می کرد تا قوتم بخشد . دور ناخن هایم بعد از یک هفته هنوز سیاه از دانه کردن انار بود و ناچار زبری کنار انگشت ها را با دندان می کندم . نمی دانم با این وضعیت تا کی باید با خودم سرو کله می زدم و حزن آخرین دشمن کامی تا کی روی وجودم سنگینی می کرد . یادش به خیر دوستی بود که دوستش می داشتم و سرش برای تغییر نگاه من به زندگی درد می کرد و شده بود با سفسطه خیال داشت تفسیرم از واقعه را قابل تحمل کند . و من تنها با نوشتن مفری به رها شدن از هول و دغدغه و تهدید یافته ام . کاشکی می فهمیدم می خواند یا نه و می فهمد که من همدلی هایش را از یاد نمی برم .

منبع اصلی مطلب : جوی آباد
برچسب ها : بودند
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : ....