ماشین ,خاموش ,چراغ ,برای خیلی ,کرده بودم

دنده درست جا نرفته بود ، هرچه گاز می دادم ماشین خاموش می شد . با وجودیکه در منتهی الیه راست خیابان ، بفهمی نفهمی مماس با جدول توقف کرده بودم اما معطل کردنم سرو صدای ماشین های پشتی را درآورده بود و من برای اولین بار بی دستپاچگی دنبال علت خاموش کردن ماشین بودم . وقتی دوباره چراغ قرمز شد راننده ای بد وبیراه گویان به چپ کشید و بی آنکه به چراغ اهمیتی بدهد ، ویراژ داد و از چهارراه گذشت . قلبم خوب کار نمی کرد . ترکش عمیق تر شده بود . برای خیلی از سوالات که اساسی بودند و قابل مقایسه با علت خاموش شدن ماشین نبودند ، جوابی پیدا نمی کردم . کسی را می شناختم که در زندگی به یک اصل پای بند بود و مدام تکرار می کرد : دوستی بی سبب می شه اما دشمناتی بی سبب نمی شه ...  

من برای خیلی از دشمنی ها سببی نمی جستم . در فراق دوستی هایی که چشم به آنها داشتم و جایشان را به فاصله گذاری های حساب شده داده بودند ، ذره ذره در خود می شکستم و خاموش شدن ماشین پشت چراغ راهنمایی یکی از شلوغ ترین نقاط شهر ناشی از در هم شکستن های اخیر بود . همه اتفاقات را از جدید به قدیم و برعکس نه یک بار بلکه چندین بار مرور می کردم و شاید چون همیشه از زوایای دید خودم اتفاقات را بازسازی می کردم ، ارتباط منطقی ای میان آنچه می گذشت ، به نظرم نمی رسید . باور کرده بودم که "هیچ چیز آنطور که به نظر می رسد ، نیست" اما تلاش ناخودآگاهی برای دانستن واقعیت مساله داشتم . درگیر بگومگوی ذهن دنده که جا رفت چهارراه را اریب به چپ پیچیدم و زیر هجوم صدای بوق ها سرگشته ، به راهم ادامه دادم .

منبع اصلی مطلب : جوی آباد
برچسب ها : ماشین ,خاموش ,چراغ ,برای خیلی ,کرده بودم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : "مرا تو بی سببی نیستی"...